تبليغاتX
نشتیفان. و از هر دری سخنی.
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد                        طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم           

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد                 طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست            به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

یادمان باشد که در این بحر دورنگی و ریا                  دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست               دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یک جا دیدیم       طلب سوختن بال پر کس نکنیم 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:54  توسط مصطفی مالداری  | 

زنی از خانه بیرون آمد و 3 پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید
به آنها گفت :من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم که گرسنه باشید،بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم
آنها پرسیدند آیا شوهرتان خانه است
زن گفت:نه او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته است
آنها گفتند پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت زن ماجرا را برای او تعریف کرد
شوهرش به او گفت:برو به آنها بگو شوهرم آمده بفرمائید داخل
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.آنها گفتند:ما با هم داخل خانه نمی شویم .زن با تعجب پرسید :چرا؟یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:نام او ثروت است و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:نام او موفقیت است و نام من عشق. حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شویم
زن پیش شوهرش برگشت وماجرا را تعریف کرد.شوهر گفت:چه خوب ثروت را دعوت کنیم تا خانه امان پر از ثروت شود.ولی همسرش مخالفت کرد و گفت چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
فرزند خانه که سخنان آنها را میشنید،پیشنهاد کرد:بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.مرد و زن هردو موافقت کردند .زن بیرون رفت و گفت:کدامیک از شما عشق است؟او مهمان ماست.عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدندو دنبال او راه افتادند.زن با تعجب پرسید :شما دیگر چرا می آیید؟پیرمردها با هم گفتند:اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید ،بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!
با عشق هر آنچه می خواهید می توانید به دست آورید
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:4  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:43  توسط مصطفی مالداری  | 

تا حالا فكر كردید اگه زمان شاعرای قدیمی تلفن وپیغامگیروجود داشت

         شاعرا واسه پیغام گیرشون چه متنی رو میذاشتن   

  

پیغام گیر حافظ : رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور! تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور! بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور 

 

پیغام گیر سعدی: از آوای دل انگیز تو مستم نباشم خانه و شرمنده هستم به پیغام تو خواهم گفت پاسخ فلک را گر فرصتی دادی به دستم

 

پیغام گیر فردوسی : نمی باشم امروز اندر سرای که رسم ادب را بیارم به جای به پیغامت ای دوست گویم جواب چو فردا بر آید بلند آفتاب

 

پیغام گیر خیام: این چرخ فلک عمر مرا داد به باد ممنون توام که کرده ای از من یاد رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

 

 پیغام گیر منوچهری : از شرم به رنگ باده باشد رویم در خانه نباشم که سلامی گویم بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت زان پیش که همچو برف گردد رویم 

 

پیغام گیر مولانا : بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم! شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم! برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

 

 پیغام گیر بابا طاهر: تلیفون کرده ای جانم فدایت ! الهی مو به قوربون صدایت! چو از صحرا بیایم نازنینم فرستم پاسخی از دل برایت 

 

پیغام گیر نیما : چون صداهایی که می آید شباهنگام از جنگل از شغالی دور گر شنیدی بوق بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم در فضایی عاری از تزویر ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

 

 پیغام گیر شاملو : بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت سنگواره ای از دستان آدمیت آتشی و چرخی که آفرید تا کلید واژه ای از دور شنوا در آن با من سخن بگو که با همان جوابی گویم تآنگاه که توانستن سرودی است

 

 پیغام گیر سایه : ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

 

 پیغام گیر فروغ : نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم...می آیم و آستانه پر از عشق می شود و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند ...سلامی دوباره خواهم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:4  توسط مصطفی مالداری  | 

مصطفی مالداری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:28  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:2  توسط مصطفی مالداری  | 

صحبدم دارد مصفّاََِ، باغ را لبخند گل

مي ربايد بوسه بلبل ،از لبان قند گل

*******

هر کسي رابرزبانش نام معشوق است و بس

نيست  بلبل را قسم بالاتر از سوگند  گل

*******

عاشق صادق، ندارد باکي از زندان و بند

خوش به حال بلبلي، کو باشد اندر بندگل

*******

ناله دارد جاي نغمه، بلبل آشفته حال

گر ببيند يک نفس، احوال ناخرسند گل

*******

سفله از پيوند با نيکان نگردد آدمي

خار را نفعي نباشد هيچ از پيوند گل

*******

دردل ما نيست حاجت، از کسي غير از خدا

سرخ رويم از صبوي خويشتن مانند گل

*******

عشوه ي گل مي کُشد مختار مرغ عشق را

شکوه دارد بلبل رنجيده از ترفند گل

*

                                                            ((شعر از :مختار مالداری))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:40  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:10  توسط مصطفی مالداری  | 

به چه مي خندي تو؟

به مفهوم غم انگيز جدايي؟

به چه چيز؟

به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟

به چه مي خندي تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه مي خندي تو؟

به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟

خنده دار است، بخند...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 14:16  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 13:48  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:15  توسط مصطفی مالداری  | 

من رویایی دارم..

در ذهن محدود خود،

که هر روز ،

محدودتر میشود.

 

من رویایی دارم...

که دسترنج دستهای خسته

در آن خیال،

به تمامی

پرداخت میشود.

 

من رویایی دارم...

که سالهاست هنور ،

در ذهن خسته من

تکرار می شود....

                                                         .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:41  توسط مصطفی مالداری  | 

پیشاپیش عید سعید فطر رو به همه دوستان تبریک میگم.

من بعد از سه ماه و پنج روز، قراره که برم پیش خونوادم.

دیگه از تهران و این زندگی تکراری و ماشینی خسته شدم.

 

Not enough time to describe now ~ will be back. 

این گل و سنبل هم تقدیم به همه آدمای شاد و باحال.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:20  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 6:15  توسط مصطفی مالداری  | 

خوشا آنان که الله یارشان بی *****به حمد و قول هو الله کارشان بی

خوشا آنان که دایم در  نمازند  *****   بهشت  جاودان  بازار شان   بی


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 5:41  توسط مصطفی مالداری  | 

       

نیش عقرب در نهایت افت جانش شود

 

آن که داردثروت واموال و  امکان بيشتر

 

در ره حرص و طمع تازد شتابان  بيشتر 

....................................................... 

 

شيشه را از سنگ باشد هر شکستي مي رسد

 

رنج و آزار و تعب از   قوم   و   خويشان    بيشتر

 

.......................................................   

 

دوستي با مردم بي دانش و عقل و خرد

 

صدمه برجان مي زنداما بر ايمان  بيشتر

 

.......................................................  

 

تربيت ارثي نباشد ياد مي گيرد بشر

 

گر پدر نااهل باشدکودک از آن بيشتر

 

.....................................................   

 

نوش جاهل نيش باشد نور او  نار جهيم

 

دايه گر جاهل بود غوغاي طفلان  بيشتر 

 

..................................................... 

 

نيش  عقرب در نهايت آفت جانش  شود

 

از حسد آسيب باشد بر حسودان بيشتر

 

.....................................................  

 

در جواني مي توان از دام زشتيها  گريخت

 

هست  پيران را تمايل  بهر  عصيان  بيشتر 

.

 ....................................................

 

علم بي تقوا سلاحي در کف زنگي مست

 

عالمان را  پيروي از  نفس  شيطان بيشتر  

 

.................................................... 

 

گر چه از بيگانگان جور و جفا مختار ديد

 

بود اين  جور و جفا از آشنايان   بيشتر   

 

.......................................................

 

 شاعر: مختار مالداری(پدرم)ر

کتاب : فریاد اسباد(صفحه ۱۰۳)ر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 4:59  توسط مصطفی مالداری  | 

 این گل رو

به همی اونایی تقدیم    میکنم که با     نظراتشون منو   خجالت    میدنن                                                                     

 

 

 ا

 

 

خب از بی مطلبی یه مطلب جور شد.

میترسم در این وبلاگم رو تخته کنن ، وگرنه خیلی دلم پره از حر فایی که باید زده بشه.

من سابقه دارم توی وبلاگها فیلتر شده. Nosy Neighbor Nosy Neighbor 

ولی باشه، شما جوونای نا رو از تو خیابونا به هر جرمیکه دلتون میخواد

جمع کنید و ما هم از ترس هیچی نمیگیم.( یعنی چار ای نداریم!!!!)   

   Waiting In Line  Cowboy 2  Caveman 2  Whistle 





+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 1:39  توسط مصطفی مالداری  | 

  • گفتم به غير کوي تو دل را مقام نيست
  •  
  • گفتا به کوي عاشقان امن وسلام نيست
  •  
  •  
  • گفتم ز جان و دل به جمال تو عاشقم
  •  
  • گفت ادعاي عشق به حرف وکلام نيست
  •  
  •  
  • گفتم جفا به عاشق ساده روا مدار
  •  
  • گفتا جفا به مسلک عاشق حرام نيست
  •  
  •  
  • گفتم دلم چو مرغ به دام تو شد اسير
  •  
  • گفتا عسل فروش نيازش به دام نيست
  •  
  •  
  • گفتم که جلوه ي رُخت از گل فزونتراست
  •  
  •    گفتا تجلي گل بستان مدام نيست
  •  
  •  
  • گفتم جفا چرا کني ؟ آخر وفا نماي
  •  
  •   گفتا به عرف سيم تنان اين مرام نيست
  •  
  •  
  • گفتم خيال وصل تو دارد دل حقير
  •  
  • گفت اين طمع به غير تمناي خام نيست
  •  
  •  
  • گفتم کمان ابرويت شمشير قاتل است
  •  
  • گفتا نترس درصدد انتقام نيست
  •  
  •  
  • گفتم که خون خُورَد دل مختار از غمت
  •  
  • گفتا گر عاشق است به فکر طعام نيست
  •  
  •   شاعر:مختار مالداری                                    Entry for 16 June 2007
  • + نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 7:49  توسط مصطفی مالداری  | 

    شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
    استاد در جوابش گفت: به گندمزار می روی وپر خوشه ترین شاخه گندم را می آوری. اما در هنگام عبور
     
    از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی.
     
    شاگرد به گندم زار رفت وپس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟
     
    شاگرد گفت: هیچ هرچه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم به اُمید پیداکردن
     
    پرپْشت ترین تا انتها ی گندمزار رفتم.
     
    استادگفت: عشق یعنی همین
     
    شاگرد گفت: پس ازدواج چیست؟
     
    استاد گفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یادداشته
     
    باش که بازهم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت وپس از مدتی کوتاه با درختی برگشت.
     
    استاد پرسید : چه کردی؟
     
    شاگرد گفت: به جنگل رفتم واولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که
     
    اگر جلو بروم بازهم دست خالی برگردم.
     
     استاد گفت: ازدواج یعنی همین.

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 15:10  توسط مصطفی مالداری  | 

    Ta ra neh ha
    + نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 3:15  توسط مصطفی مالداری  | 

    روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.
    مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
    رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .
    مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .
    چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
    عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
     
    بدانيد :
    خوب بودن (( به خدا )) سهل ترين كار است
    و نمي دانم،
                    كه چرا انسان،
                                       تا اين حد،
                                                    با خوبي،
                                                                بيگانه است!
                                       و همين درد مرا مي آزارد!
     
    ننیش عقرب نه از بر کین است*******اقتضای طبیعتش این است
               
    + نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3:43  توسط مصطفی مالداری  | 

    با سلام

    نوشته هاي امرو زم رو با چند سوال آغاز ميكنم

    **چرا جوانان ما (اعم از دختر و پسر)اين روز ها ه حتي در چندسال اخير به

     

     عشق و عاشقي هاي اينترنتي كه به نام چت كردن معروف است  ؛ روي آورد

     

    ه اند؟؟؟؟

     

    **با چه پيش ضمينه قبلي در اين نوع روابط به طرف مقابل اطمينان ميكنند؟؟؟تا

     

    جايي كه آدرس منزل و شماره تلفن رد و بدل ميكنند!!!!

     

     

    **آيا راه حلي براي امنيت و تصديق اين روابط وجود دارد؟؟؟

     

    در اين مورد من فقط چند مورد از اين چت ها  را كه خودم تجربه كردم را در اختيارتان ميذارم....

    اولين فردي كه به تورم خورد :آقاي مجيد (...) از تهران بود كه به شرح ماجرا ميپردازم"

    در اول از خدا ميخوام كه به خاطر اين كار كه انجام دادم از سر تقصيراتم بگذرد.

    من خودم رو به نام يك دختر خانم به نام نازيلا جا زدم و از قضا چون توي چت همه پيامهاي غير اخلاقي ميدادن.. من هم نوشتم كه :

    دختري هستم 20 ساله / يك آقاي با تربيت پيام بده !!!

    هنوز دستم رو از روي صفحه كليد برنداشته بودم كه يه آقا پسر" پي ام" داد.

    همون اول در مورد شغلش و ميزان تحصيلاتش پرسيدم كه آقا مجيد از سير تا پياز همه چيزش رو به من گفت.

    من هم هميشه با كلماتي مثل "شما" بجاي "تو" و "معذرت ميخوام" و "منو ببخشيد " و.... در صدد بودم تا اين صيد خودم رو از دست ندم.

    در كمال حيرت بودم كه بعد از لحظاتي كه از آشنايي من و مجيد نگذشته بود كه او عكش رو برام فرستاد و آدرس خونه ي خودش رو گذاشت تا اگه مسيرم به اون طرفا افتاد يه تماسي با مجنون خودم داشته باشم.

    در اين رابطه من شخصيتي   يعني دختري بودم كه از طرف خانواده تحت فشار هستم و در عين حال از مسائل پسرانه هيچ اطلاعي ندارم و ضمنا در مورد مسائل جنسي اطلاعات خيلي  خيلي كمي دارم(باز هم از خدا مي خوام كه از سر تقصيراتم بگذرد!) و كلا" يه دختر تنها هستم و .......

    كه در اينموقع بود كه اقا مجيد درصدد تيليت كردن مخ من برامد!!(منظورم مخ زني بود ها)

    بعد من سعي كردم كه از طريق اينكه نشان دهم به كمبود عواطف دچارم؛ آقا مجيد رو بيشتر مجذوب خودم بكنم.

    كه در اين كار نهايت تبهر را به كار بستم و تونستم خودم رو خيلي ذودتر از اين حرفا ؛عاشق مجيد نشون بدم.و اون هم كه به خيال خودش مخ من رو زده بود از نتيجه بدست آمده به وجد امده بود تا حدي كه ...!!!!

    بله عزيزان ‘ اقا مجيد در عين ناباوري  شماره تماس خودش رو به من داد و قرار شد كه من فرداي  ظهر آن شب ؛ به آقا مجيد زنگ بزنم .

    البته حرفاي زيادي بين ما رد و بدل شد كه نوشتن اونا توي اين وبلاگ‘دور از شان است.

    بعداز كلي حرف ‘ به هر سختي كه بود از مجيد خداحافظي كردم.

    فرداي آنروز بعد از اين كه سر كلاس رفتم دچار عذاب وجدان شديدي شدم و از خير تلفن زدن به مجيد  گذشتم و به خودم قول دادم كه امشب همه چيز رو  براش تعريف ميكنم و ميگم كه من يه پسرم و .........

    خلاصه شب شد و.... روز از نو روزي از نو.....!!!

    همينكه وصل شدم " مثل جت" برام پيام مييومد .... بله از طرف مجيد بود و هي مينوشت كه چرا به من زنگ نزدي و؟/  تو قول داده بودي!!! و همچين قراري نداشتيم كه تو منو سركار بذاري و........(از اين حرفايي كه از هم گله مكنند)!!!

    ترجيح دادم كه هيچي براش ننويسم و بذارم كه بره دنبال كار خودش!!!

    ولي ظاهرا" مجيد خيلي به من علاقه مند شده بود و لحظه به لحظه بر اين علافه اش اضافه ميشد.

    اينو به اين خاطر مينويسم كه بعد از نيم ساعت از من معذرت خواهي ميكرد كه باهام تند حرف زذه يا اين كه اگه بهم بي احترامي كرده........

    و نهايتا به التماس افتاده بود كه من فقط براش يه پيام بفرستم و اونو ببخشم و داشت مينوشت كه مهم نيست كه من بهش زنگ نزدم .

    مهم اينه كه دوباره برگشتم و دلش ميخواست كه باهاش حرف بزنم و ....

    بعد از يك ساعت ديگه طاقتم تموم شد و براش پيام فرستادم

    خيلي خوشحال شد و تند تند از من معذرت خواهي ميكرد و ميگفت كه تو چه كارته؟؟ نكنه حالت خوب نيست و......(از اون مدل حرفاي فدايت شوم!!!!!)

     

    در اولين پيام نوشتم كه:ذست از سرم بردار و ديگه به من فكر نكن!!!

    و به آقا مجيد گفتم كه من يه پسر هستم و ديشب تو را سر كار گداشته بودم و...

    ولي گفتن از من و نشنيدن از مجيد

    هي ميگفت كه دلم به من ميگه كه داري دروغ ميگي و تو به من علاقه داري و من هم خيلي تو رو دوست دارم و از اين حرفا...

    هر چي ميگفتم او فكر ميكرد كه دارم دروغ ميگم و تا جايي كه توي چت روم با فونت خيلي بزگ نوشت:

     

        به تو من از آن اسيرم                كه بجز توكس ندارم

     

      تو زمن از آن گريزي                 كه چو من هزار داري

     

    بد بخت فكر ميكرد من يه دوست ديگه پيدا كردم و ميخوام ازش جدا شم .

    تا اون جايي پيش رفت كه من مجبور شدم قسم خدا رو بگم ؛ ولي حيف كه علي به من مثل يه دختر نگاه ميكرد و نمي خواست قبول كنه كه من يه پسرم..

    در اخر هم آدرس وبلاگم رو به اون دادم  تا بياد و عكس منو ببينه و منو بهتر بشناسه كه دقيقا اين كار هم تاثير نداشت و اون خيلي به من (كه فقط اسمم نازيلا بود) علاقه مند تر شده بود

     

    خلاصه بعد از اين كه وقت زيادي رو تلف كردم اون نخواست قبول كنه كه من يه پسرم و با كلماتي عاشقانه و در مايه هاي جدايي  پيام ميداد.

    من هم كه ديدم تاثيري نداره ‘ازش خداحافظي كردم.

     

    لپ كلام :

     

    خب لپ كلام اينكه ما جوونا چقدر ساده ايم كه با يك چت كردن

     

    عاشق ميشيم!!! و براي خودمون تصاوير ذهني از طرف مقابل

     

    درست ميكنيم و باعث فاجعه هايي ميشويم كه گاهي برگشت پذير

     

     نيست.........

     

     

     يعني حساب كنين كه اگه من يه شخصيت واقعي بودم و مجيد

     

    هم منو  تحريك ميكرد كه از خونه فرار كنم .....؟!؟

     

     

    ميبينيد چي ميشه؟؟؟؟؟

     

     

    از همين جا به آقا مجيد و امثال مجيد ميگم كه هيچ وقت نميشه دنبال يك آينده خوب و ايده آل  توي چت روم باشيم و بخوايم از طريق چت دوست پيدا كنيم يا به ازدواج فكر كنيم.

    حرف آخر با آقا مجيد:

    اولا اميدوارم من رو بخاطر اين كاري كه كردم ببخشي!!!

    دوما اميدوارم كه تجربه خوبي كسب كرده باشي  و بدان كه همه تجربه ها به اين راحتي بدست نمي آيد و شايد براي ياد گيري چيزي مجبور بشي خيلي چيزها رو از دست بدي!!!!!!!

    شايد به اين حرف من بخندي...........!!!

    سوما: دلم ميخواد از اين به بعد با هم دوست باشيم ‘ نه به عنوان "نازيلا" بلكه با نام مصطفي كه دلش ميخواد هيچ يك از همسن و سالاش رو توي دادگاه يا توي زندان يا  ...... ملاقات نكنه و هميشه دوست داره كه به" اصل معناي عشق" ضربه اي وارد نشود و عشقي چون عشق تو به نازيلا را نداشته باشد.

     

    يه حرف هم با اونايي كه توي اينترنت ميخوان مردم رو سر كار بذارنL (قابل توجه هيچ و پوچ)

     

    همونطور كه دوست ندارين كه كسي به شما دروغ بگه و همه با شما صادق باشن؛ شما هم سعي كنين كه با ديگران يه رو  و صادق باشين.

    شايد از نظر شما خيلي بي اهميت باشه ولي ممكنه روي زندگي طرف مقابل تاثير بذاره و تا حد نابودي او پيش بره...!!!!

    پس از همين الان سعي كنيم با همه مردم از جمله با خودمون صادق و يكرو باشيم.

    شاعر ميگه:

         در اين دنياي نامردان‘....

                                              كه مردانش‘ ....

                                                              به نامردي‘....

                                                                            عصا از كور‘ميدزدند!

       

                      من از خوش باوري هايم" محبت" جستجو كردم!!!!!!!!!

     

     

    + نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 23:56  توسط مصطفی مالداری  | 

    سلام دوستان

    میدونم که وبلاگ از حالت علمی خارج شده،به همین خاطر دیگه کمتر از

    عشق و عاشقی مینویسم. و مطالبم رو برای (از نفس افتاده)میفرستم.

    راستی منتظر باشین تا مطالب جدید درباره بخش معدن و انجمن علمی

    معدن دانشگاه رو که دارم آماده میکنم،رو وبلاگ بریزم.

    این هم آدرس از نفس افتاده است www.asdfzxcv.blogfa.com

    خوشحال میشم اون وبلاگ رو هم مورد عنایت قرار بدین.

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 4:21  توسط مصطفی مالداری  | 

    در غریبی ناله کردم هیچ کس یادم نکرد 

                                                                   **    **   **   **   

                                                                                  در قفس جان دادم و صیاد آزادم نکرد

    اين رو براي همه دوستاي نامردم مينويسم!!!!!!!!!

     

    امروز 8/3/1386 بود روز تولدم.

     

    اما دريغ از يك تلفن....

     

    حتي يك تلفن هم به من نشد؛ (حتي پدر و مادرم)؛ خدايا يعني فراموش شده ام يا اين كه ديگران گرفتارند؟؟؟؟

     

    امروز عصر ‘ آسمان هم بخاطر اين بي وفايي به حالم گريه كرد.

     

    امسال كه 8/3 گذشت ؛ هيچ دوستي تاريخ تولدم را به ياد نداشت.

     

                                     

     

    در اوج تنهايي خودم را به اين مناسبت به يك شام مفصل دعوت كردم.

     

    واي.....

     

    پارسال توي كرمان  توي خونه دانشجويي ‘ محمد رضا و مجتبي و سعيد و رضا و سهراب و ...همه مرا

     

    غافلگير كردند؛ولي امسال توي تهران..........(حتي پدر يا مادر)....!!!

     

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 1:28  توسط مصطفی مالداری  | 

    به تازگی با یک از نفس افتاده اشنا شدم که من را یاد عشقی انداخت که سعی کرده بودم حداقل تا بعد

    از امتحان کنکورش بهش فکر نکنم.

    این چند عکس هم را برای چوبین خودمو برای از نفس افتاده میذارم.

     

    این گل هم تقدیم به از نفس افتاده،

    خدایا ..........

    اگر عاشق شدن بر من گناه است *******  دل عاشق شکستن صد گناه است

                                                   

    + نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 3:23  توسط مصطفی مالداری  | 

    نيست ما را در دو عالم جز تمناي وصال

     

      اي دل امشب نيز از داغ    فراق  گل بنال  

     

    گفتمت هيچ اعتمادي  نيست بر عهد محال

     

     

    گر اميد وصل داري در جفايش  صبر  کن

     

    جز صبوري نيست  درد عاشقان را احتمال

     

     

    حسن روز افزون او دل رااسير خويش کرد

     

    چون اسير دام  او گشتي  شکيبا باش   و لال

     

     

    حفر کوه بيستون باشور عشق آسان بوَد

     

    گر بوَد فرهاد را لعل  لب شيرين  مجال

     

     

    جز ملامت هرچه مي خواهي به فرمان   توام 

     

    کز ملامت نيست حاصل  خاطرم را جز  ملال

     

     

    در کمند زلف او جان مي دهم حيران و زار

     

     ديده اي   صياد را افتاده در چنگ   غزال؟!  

      

     

    گر به تيغم مي زني اينک   سپر انداختم 

      

    گر خيال قتل داري  خون من  باشد حلال

     

     

    بخت اگربا مابسازد وصل او دشوار نيست

     

    دارم اميد  وصالش  از خداي  ذي الجلال

     

     

    با رقيبان صلح داردجنگ بادلدادگان

        

        ماه روي  سرو قدّ شاهد  نيکو  خصال    

     

     

    آنکه عيبم مي کنداز درد من آگاه نيست 

      

         عاشق  دلداده  داند از  دل   آشفته  حال       

     

     

    مازجان بگذشته ايم ودل به جانان  داده ايم 

     

    نيست  ما را در دو عالم  جز تمناي  وصال

     

     

    آرزوي وصل او   مختار  را  ديوانه  کرد

     

             گر چه اين امّيددر پيري بوَد خواب و خيال

     

     

    مختار مالداري

    www.mostafamaldary.blogfa.com

     

     

    + نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 2:5  توسط مصطفی مالداری  | 

    در حسرت لعل شكرت دل شده بي تاب

     

       رفتار  تو شرمنده کند  کبک دري  را 

      

    از غبطه کُشد حسن وجمال تو پري را

     

     

     

    در حسرت  لعل شکرت دل شده  بي تاب

     

    چون صائم مسکين که  نخورده سحري  را

     

     

     

    بگذار که روشن شود از روي تو عالم

     

    پنهان نکن از دل  شده روي قمري  را

     

     

     

    ترس از مگسان نيست اگر باز گشايي

     

    يک  لحظه به گفتار دهان  شکري  را

     

     

     

    آن کس که به ديدار تو  مشتاق  نباشد 

     

    خفّاش  بود غم  نخورَد  بي  بصري  را

     

     

     

     

    اندر طلب وصل به  صد شوق و  تمنا 

     

    گشتيم   به امّيد  توهر بوم   و  بري را

     

     

     

        يک  بار سوي کشته ي عشقت نظري کن 

       

    بگذار  جفا    کاري      و  بيدادگر    را

     

     

     

    داني  چه مرارت ز جفاي تو    کشيدم 

     

    تا کي   مگر احساس  کنم  دربدري را

     

     

     

    سوگند به جان تو که بسيار عزيزاست 

     

    اين دل نکند غير  تو ميل  دگري  را

     

     

     

    مختار به پايش چه زني بوسه، لبش بوس

     

    مپسند  به خود  تهمت  کوته  نظري را

     

     

     

                                                         كتاب: فرياد آسباد

                                            مختار مالداري

    http://www.mostafamaldary.blogfa.com

    + نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:14  توسط مصطفی مالداری  |