تبليغاتX
نشتیفان. و از هر دری سخنی.
زنی از خانه بیرون آمد و 3 پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید
به آنها گفت :من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم که گرسنه باشید،بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم
آنها پرسیدند آیا شوهرتان خانه است
زن گفت:نه او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته است
آنها گفتند پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت زن ماجرا را برای او تعریف کرد
شوهرش به او گفت:برو به آنها بگو شوهرم آمده بفرمائید داخل
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.آنها گفتند:ما با هم داخل خانه نمی شویم .زن با تعجب پرسید :چرا؟یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:نام او ثروت است و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:نام او موفقیت است و نام من عشق. حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شویم
زن پیش شوهرش برگشت وماجرا را تعریف کرد.شوهر گفت:چه خوب ثروت را دعوت کنیم تا خانه امان پر از ثروت شود.ولی همسرش مخالفت کرد و گفت چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟
فرزند خانه که سخنان آنها را میشنید،پیشنهاد کرد:بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.مرد و زن هردو موافقت کردند .زن بیرون رفت و گفت:کدامیک از شما عشق است؟او مهمان ماست.عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدندو دنبال او راه افتادند.زن با تعجب پرسید :شما دیگر چرا می آیید؟پیرمردها با هم گفتند:اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید ،بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!
با عشق هر آنچه می خواهید می توانید به دست آورید
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:4  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:43  توسط مصطفی مالداری  | 

تا حالا فكر كردید اگه زمان شاعرای قدیمی تلفن وپیغامگیروجود داشت

         شاعرا واسه پیغام گیرشون چه متنی رو میذاشتن   

  

پیغام گیر حافظ : رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور! تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور! بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور 

 

پیغام گیر سعدی: از آوای دل انگیز تو مستم نباشم خانه و شرمنده هستم به پیغام تو خواهم گفت پاسخ فلک را گر فرصتی دادی به دستم

 

پیغام گیر فردوسی : نمی باشم امروز اندر سرای که رسم ادب را بیارم به جای به پیغامت ای دوست گویم جواب چو فردا بر آید بلند آفتاب

 

پیغام گیر خیام: این چرخ فلک عمر مرا داد به باد ممنون توام که کرده ای از من یاد رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

 

 پیغام گیر منوچهری : از شرم به رنگ باده باشد رویم در خانه نباشم که سلامی گویم بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت زان پیش که همچو برف گردد رویم 

 

پیغام گیر مولانا : بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم! شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم! برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

 

 پیغام گیر بابا طاهر: تلیفون کرده ای جانم فدایت ! الهی مو به قوربون صدایت! چو از صحرا بیایم نازنینم فرستم پاسخی از دل برایت 

 

پیغام گیر نیما : چون صداهایی که می آید شباهنگام از جنگل از شغالی دور گر شنیدی بوق بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم در فضایی عاری از تزویر ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

 

 پیغام گیر شاملو : بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت سنگواره ای از دستان آدمیت آتشی و چرخی که آفرید تا کلید واژه ای از دور شنوا در آن با من سخن بگو که با همان جوابی گویم تآنگاه که توانستن سرودی است

 

 پیغام گیر سایه : ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

 

 پیغام گیر فروغ : نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم...می آیم و آستانه پر از عشق می شود و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند ...سلامی دوباره خواهم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:4  توسط مصطفی مالداری  | 

 جناب گيتس!!!!!! ؟

"علم بهتر است يا ثروت؟" اين موضوعي بسيار آشنا و حتي نخ نما است كه بسياري از ما احتمالا در دوران تحصيل دست‌كم يك‌بار درباره آن انشا نوشته‌ايم و معمولا هم طوري به ما مي‌قبولاندند كه حتي اگر شيفته پول و ثروت بوديم باز كلمات را در جهت طرفداري از علم و بهتر بودن آن سوق مي‌داديم.

مي‌دانيد چرا دوباره به ياد اين سوال آشنا افتادم؟ به خاطر جناب بيل گيتس. بله، همان صاحب شركت پرقدرت و بانفوذ مايكروسافت كه ثروتمندترين مرد جهان لقب گرفته و چند وقت پیش به سلامتي مدرك دكترايش را گرفت؛ آن هم البته افتخاري، نه آن كه خود زحمتي براي آن كشيده باشد.

خيلي جالب است، در دنيايي كه اين همه در آن از تحصيل و كسب علوم آكادميك صحبت مي‌شود، يكي پرمايه‌ترين فرد عالم مي‌شود كه عطاي آموزش آكادميك و سواد دانشگاهي را در نيمه راه به لقايش بخشيده و پي كسب و كار مي‌رود.

 حالا هم حق دارد به ريش همه آن استادان و اهالي درس و مشقي بخندد كه همواره خيل جوانان را به سوي كسب دانش و گرفتن مدرك گسيل داشته‌اند.

 اين جناب حالا در كمال آرامش و بدون دود چراغ خوردن دكترايش گرفته كه جامعه دانش محور را حسابي زير سوال برده است و اصلا براي همين است كه عده‌اي از جمله كوك‌كنندگان ساز مخالف، اين همه به شعارهاي اين جهان براي ايجاد جامعه‌اي بهتر بدبين هستند.‌

پي‌ير بورديو، جامعه‌شناس معروف و فقيد فرانسوي زماني گفته بود كه دانشگاه‌ها اكنون در مبادله‌اي براساس سيستم "سرمايه‌ها"، نقشي اساسي در مشروعيت بخشي متقابل به حوزه‌هاي ديگر دارند ضمن آنكه امروز بيش از هر زمان ديگري با جوامع "پول‌محور" مواجه هستيم.

 براي حقانيت اين گفته لازم نيست وارد معادلات پيچيده شد، چون مصداق‌هايي هر روزه به چشم مي‌آيد كه ما را وا مي‌دارد در طول زندگي خود كاري به كار علم و جامعه‌دانش محور نداشته باشيم و همچون عاليجناب بيل‌گيتس فقط و فقط جيب‌ها را بينباريم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 10:55  توسط مصطفی مالداری  | 

مصطفی مالداری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:28  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:2  توسط مصطفی مالداری  | 

 

اولین روزی که اومدم طبس دوم مهر ماه بود. برای اولین بار .!

همیشه با خودم فکر میکردم که طبس یه بیابون و یه کویر برهوت داره که یه آبادی

کنارش زدن، به نام طبس.

یادمه همون هفته ی اول رفتم باغ گلشن، و باورم نمیشد که اینجا طبسه.

                                    

بعد از یه مدتی رفتم روستای خرو  یا همون علیا، میوه هایی که اونجا پیدا میشد

اصلا" به یه منطقه ی بیابانی یا گرم و خشک ربطی نداشت.

وقتی دانشگاه ازاد طبس رو با دانشگاه ازاد تهران جنوب مقایسه میکردم، به یاد 

 مقایسه ی پشه و فیل میفتادم.از نظر مکان، دانشجویان و بعضی استادا...!! ولی

الحق که بعضی استادا هم خوب درس میدادن و هم خوب درس میخواستن.

خلاصه الان که پایان ترم شده و من باید دوشنبه از طبس برم، یه جورایی خاطر خواه

طبس شدم.

قانون تهران جنوب هم این شده که :دیگه اجازه نمیده که دانشجویاش میهمان بگیرن

 و بعضی درساشون رو  توی یه دانشگاه دیگه پاس کنن. به همین خاطر فکر میکنم

که این اخرین بارییه که من اومدم طبس.

خاطرات زیادی از این ترم دارم، از بچه های خوابگاه، از درس مکانیک سیالات و

درسایی مثل معادلات و اصول اکتشاف.

هر چی بود تموم شد، فقط امیدوارم که این ترم بتونم معدلم رو بالای ۱۷  نگه دارم،

هر چند که خیلی سخته!!!

 

راستی....!! هیچی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:36  توسط مصطفی مالداری  | 

صحبدم دارد مصفّاََِ، باغ را لبخند گل

مي ربايد بوسه بلبل ،از لبان قند گل

*******

هر کسي رابرزبانش نام معشوق است و بس

نيست  بلبل را قسم بالاتر از سوگند  گل

*******

عاشق صادق، ندارد باکي از زندان و بند

خوش به حال بلبلي، کو باشد اندر بندگل

*******

ناله دارد جاي نغمه، بلبل آشفته حال

گر ببيند يک نفس، احوال ناخرسند گل

*******

سفله از پيوند با نيکان نگردد آدمي

خار را نفعي نباشد هيچ از پيوند گل

*******

دردل ما نيست حاجت، از کسي غير از خدا

سرخ رويم از صبوي خويشتن مانند گل

*******

عشوه ي گل مي کُشد مختار مرغ عشق را

شکوه دارد بلبل رنجيده از ترفند گل

*

                                                            ((شعر از :مختار مالداری))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:40  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9:10  توسط مصطفی مالداری  | 

به چه مي خندي تو؟

به مفهوم غم انگيز جدايي؟

به چه چيز؟

به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟

به چه مي خندي تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه مي خندي تو؟

به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟

خنده دار است، بخند...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 14:16  توسط مصطفی مالداری  | 


و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:48  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 13:48  توسط مصطفی مالداری  | 

ندا در می دهم در کوه

مرا امید رستگاری نیست؟؟؟

جواب آید به صد اندوه:

آری ... نیست! آری.... نیست.....

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 13:34  توسط مصطفی مالداری  | 

خودکار آبی هر شب حرف های دلش را برای دفتر می نوشت

شب ها گذشتند

صفحه ها گذشتند

در آخرین شب و آخرین صفحه حرف آبی آخر نوشتنی نبود

آن شب خودکار آبی

تا صبح به دفتر نگاه کرد!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 13:33  توسط مصطفی مالداری  | 

 

اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري ندارد چرا كه سال فقط 365 روز است

در حالي كه:

سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط

براي استراحت است

به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.

حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني

است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق

براي يك فرد نرمال مشكل است.

بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.

در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است

كه جمعا" 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.

اما سلامتي جسم و روح روزانه

1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا" 15 روز ميشود.

پس 126 در روز باقي ميماند.

طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن

غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.

پس 96 روز باقي ميماند.

1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل

افكار به صورت تلفني لازم است.

چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.

اين خود 15 روز است.

پس 81 روز باقي ميماند.

روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود

اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.

تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست

كم 30 روز در سال هستند.

پس 16 روز باقي ميماند.

در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.

پس 6 روز باقي ميماند.

در سال حداقل 3 روز به بيماري

طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است

سينما رفتن و ساير امور شخصي

هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.

1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.

چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!

نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند

اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 10:34  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:15  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:13  توسط مصطفی مالداری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:10  توسط مصطفی مالداری  | 

در فراق عشق او مستم هنوز...................بر سر پیمان خود هستم هنوز

گرچه او قلب مرا اخر شکست..................قلب او را من که نشکستم هنوز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:7  توسط مصطفی مالداری  | 

تا چند روز دیگه امتحانای ترم تابستونم شروع میشه.

ریاضی ۲ رو که بیخیال شدم ولی یه نفر هست که میخوام ازش ریاضی یاد بگیرم البته اگه وقت داشته باشه.

معادلات هم با این که خیلی سخته ولی یه چیزایی حالیمه.

خدا کنه که هردو رو بتونم پاس کنم. خیلی بده که ادم تابستونشو به خاطر دو تا درس خراب کنه و آخرشم نتیجه خوبی نگیره.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:12  توسط مصطفی مالداری  |